صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

495

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

من در نزد پيامبر برايت شفاعت كنم ؟ ! به خدا قسم ! اگر جز مشتى مورچهء ريز ، هيچ كس و هيچ‌گونه وسيلهء دفاعى نداشته باشم ؛ با آن جانداران بسيار ريز به جنگ شما مىآيم . سپس نزد على بن ابى طالب رفت . فاطمه و حسن نزد على بودند . حسن ، كودكى بود كه ميان دست و بال مادرش « 1 » مىخزيد . ( 1 ) ابو سفيان گفت : اى على ! تو در ميان اين مردم ، نزديكترين خويشاوند به من هستى و من براى كارى مهم آمده‌ام ؛ نمىخواهم آن گونه كه آمده‌ام نااميد بازگردم . برايم نزد محمد شفاعت كن . على گفت : ابو سفيان ، واى بر تو ! هرگاه پيغمبر در امرى تصميم قطعى بگيرد ، كسى از ما ياراى آن را ندارد كه در آن باره با او سخن بگويد . ابو سفيان به فاطمه - رض - گفت : ممكن است به اين پسرت دستور بدهى كه به مردم پناه دهد و براى هميشه سالار عرب گردد ؟ فاطمه گفت : پسرم هنوز به سنّى نرسيده كه كسى را پناه دهد و كسى هم جرأت ندارد عليه پيامبر خدا ، كسى را در پناه خويش بدارد . ( 2 ) جهان پيش چشم ابو سفيان تاريك گشت و در منتهاى بىقرارى ، آشفتگى ، درماندگى و نوميدى به على گفت : اى ابا الحسن ! [ اكنون ] شرايطى بر من حاكم است كه جهان برايم تنگ گشته . مرا راهنمايى كن . على - رضى اللّه عنه - گفت : گمان نمىكنم چيزى يا كسى به فريادت برسد ؛ اما تو بزرگ بنى كنانه هستى . برخيز و ميان مردم برو و از آنان درخواست كن تا تو را پناه دهند و سپس به مكه بازگرد . گفت : تو تصور مىكنى كه اين كار مشكل مرا حل مىكند ؟ گفت : نه ، گمان نمىكنم ؛ ولى غير از اين ، راهى به نظرم نمىرسد . ابو سفيان در مسجد به پا خاست و گفت : اى مردم ! من پناهندهء شما شده‌ام . سپس بر شترش سوار شد و به مكه بازگشت . ( 3 ) وقتى ابو سفيان به مكه رسيد ، قريش گفتند : چه آورده‌اى ؟ گفت : نزد محمد رفتم كه با او سخن بگويم . به خدا پاسخى به من نداد . نزد ابن ابو قحافه رفتم از او هم چيزى كسب نكردم . پيش عمر بن خطاب رفتم ؛ او را دشمن‌ترين يافتم . نزد على بن ابى طالب رفتم ؛ او را نرم‌ترين قوم ديدم . او به چيزى اشاره كرد كه انجام دادم ؛ نمىدانم ، برايم كارساز است يا خير ؟ گفتند :

--> ( 1 ) - اقتباس معنا از ابن هشام .